تبليغاتX
...احساس غریبی نکن اینجا که رسیدی

...احساس غریبی نکن اینجا که رسیدی

گووووووووووووووشییییییییییییییییییییییییییییییییییم پیدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شدددددددددددددددد!!!!!
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنجشنبه 10 آذر1390ÓÇÚÊ12:37 PMÊæÓØ vooroojak | |

گوشیم تو تاکسی افتاده یه آدم ترک با خودش برداشته برده توله سگ 2 روزه داره می دوونه منو که بیاره اینو تحویل بده قرار بود امروز برم ازش بگیرم لعنتی گوشیو خاموش کرده :(((((((((((((((((

تو رو خدا دعا کنید پیدا شه گوشیم دارمم دق می کنم :((((((((((

همه دوستانی که شماره منو داشتن :

من شماره هیچکسیو ندارم دیگه اگه دوست داشتین اطلاع بدین :(((


+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنجشنبه 19 آبان1390ÓÇÚÊ10:56 PMÊæÓØ vooroojak | |

خسته شدم ..

از همه چی ...

خیلی تلخ شدم ...

تلخ تر از چایی جوشیده ...

تلخ تر از قهوه بدون شکر ...

تلخ تر از مرگ ...

تلخ تر بلا ...

تلخ تر از مصیبت ...

تلخ تر از بی کسی ...

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه 11 آبان1390ÓÇÚÊ11:6 PMÊæÓØ vooroojak | |

امروز بعد از مدت ها شاید بعد از ماه ها شایدم سال (!!!!!) 3 ساعتی برای خودم داشتم!

برای خود خودم !

و بعد از مدت ها از این 3 ساعت از تمامش از لحظه لحظش لذت بردم!

واقعا لدت بردم!

انگار بالاخره یه چیزی تونست یکمی روحمو ارضا کنه!

رفتم همایش عصر شعر و ترانه فرهنگسرای ارسباران!

وقتی از فرهنگسرا بیرون اومدم انقدر آروم و سبک بودم و حالم خوب بود که واقعا فکر نمی کردم بشه!

خیلی خوشحالم که امروز به اون همایش رفتم!

امروز بعد از مدت ها از لحظاتم لذت بردم!

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه 4 آبان1390ÓÇÚÊ0:9 AMÊæÓØ vooroojak | |

تولدم مبارک ...

امسال دلم برای خودم سوخت ...

نمی دونم چرا!

با اینکه نسبت به پارسال آدمای بیش تری بهم تبریک گفتن اما بازم اشکام سرازیر شدن ...

روز تولدم 7/7/90 57 نفر بهم تبریک گفتن!

از تک تکشون یه دنیا ممنونم!

ذیگه 20 ساله شدم ...

افتادم تو سرازیری عمر ...

روحم که خیلی وقته پیر شده ...

حالا از این به بعد با سرعت بیش تری پیر میشه ...

من چرا اینقدر تلخ شدم؟!!!!

واقعا چرا؟!!!


+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنجشنبه 7 مهر1390ÓÇÚÊ2:13 AMÊæÓØ vooroojak | |

بدترین کاری که یه نفر می تونه با دلت بکنه اینه که باعث شه دیگه ذوق نکنی از بودن هیشکی.
عاقل شه دلت ...
دقیقا کاری که تو با دل من کردی ....
 حالا من موندم تو چجوری می خوای جواب این دلو بدی!!!
 بترس از اینکه بگم هر کاری با من و این دلم کردی سرت بیاد ...
هر ثانیه دارم جلوشو می گیرم و دلداریش می دم تا اروم فقط اشکشو بریزه ...
ولی بترس از لحظه ای که طاقتش طاق شه و بگه چیزیو که نباید بگه ...

حرف دل شکسته زود میگیره جناب ...

بترس ....

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنجشنبه 31 شهریور1390ÓÇÚÊ7:47 PMÊæÓØ vooroojak | |

خسته ام ازتکرارِ شنیدن

''مواظب خودت باش''
تو اگر نگران حال من بودی که نمیرفتی
میماندی
گاهی فقط گاهی با یک نگاه، با یک نفس شاید مواظبم بودی
... ... پس بگذار و بگذر
...
نگران من نباش

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنجشنبه 31 شهریور1390ÓÇÚÊ7:40 PMÊæÓØ vooroojak | |

همه مرا به خنده های با صدا می شناسند 
این بالش بیچاره
به گریه های بی صدا ...
 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه 16 شهریور1390ÓÇÚÊ3:14 AMÊæÓØ vooroojak | |

 

سه سال پیش همین روز این ساعتا دل تو دلم نبود برای ساعت ملاقات ...

وقتی رسیدم دل تو دلم نبود برای باز شدن چشمات ...

همه این دلخوشیا 2 ساعت بیشتر طول نکشید و دو ساعت بعد از این دلخوشیا جلوی چشمام پر پر شدی ...

جلوی چشمام قدیمی ترین دوستمو برای همیشه ازم گرفتن ...

وحشتناک ترین روز و لحظات زندگیم رقم خورد ...

...
شادی جانم هنوز پروازت باورم نمیشه ...

دلم برات تنگه ...

شاد باشی ...

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ یکشنبه 13 شهریور1390ÓÇÚÊ1:36 PMÊæÓØ vooroojak | |

 

*شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنید...ن

*تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

...باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

...غضب آلود به من كرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

 

**بعدها فروغ فرخزاد جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

*من به تو خندیدم

چون كه می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیك

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تكرار كنان

می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 

**و شعر سوم جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد ازسالها به این دو تا شاعر داده ، خوندنش خالی از لطف نیست :

*دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت*

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه 24 مرداد1390ÓÇÚÊ6:6 AMÊæÓØ vooroojak | |